6 مهر 1393

   نزدیک خانه، خیابانی‌ست. اسم‌اش را نمی‌دانم اما می‌گویم خیابان پیرمردها(ی دل‌نشین). میان‌گین سنی مغازه‌دارهای آن 60+ است. پیرمرد کفاش. پیرمرد بقال. پیرمرد آرایش‌گر. پیرمرد لحاف‌دوز. پیرمرد منبت‌کار. پیرمرد خیاط و .... از همه دوست‌داشتنی‌تر اما پیرمرد بستنی‌فروش.

   وارد مغازه که شوی، انتخاب‌هایت خیلی محدود خواهند بود. بستنی؟ آب‌هویج؟ یا آب‌هویج‌بستنی؟کوچک؟ متوسط؟ یا بزرگ؟ همین. نه طعم را می‌توانی انتخاب کنی، نه سس شکلات، نه کوکی و نه تعداد اسکوپ را.

  آب‌هویج‌بستنی‌ات را که گرفتی، لیوان شیشه‌ای و قاشق استیل‌ات را با یک نی برمی‌داری و می‌روی روی سه پایه‌ی چوبی می‌نشینی و می‌خوری‌اش. تمام که شد، یک کیلو بستنی هم برای خانه می‌گیری. حیف است که اهل خانه بی‌نصیب بمانند.

  پیرمرد بستنی‌فروش را نمی‌دانم، اما می‌گویند مغازه بیش از صد سال‌اش. یعنی چهار نسل می‌توانسته‌اند آن‌جا بستی بخورند. من، پدرم، پدربزرگ‌ام و پدرِ پدربرزگ‌ام. شاید هم پدربزرگ پدربزرگ‌ام وقتی پسرش را می‌برده آن‌جا چیزی هم برای خودش می‌خریده. شاید هم روزی که من بروم آن‌جا چیزی هم برای پسرم یا حتا نوه‌ام بخرم. امیدوارم مثل خیلی چیزهای خوبِ دیگر تا مدت‌ها باقی بماند.

   راستی بستنی‌اش هم حرف ندارد!

/ 0 نظر / 7 بازدید